شمارهٔ ۵۰۵
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:52 AMچو نیست غیر تو کس آفتاب با سایه
تو سایه بر سر من افگن ای هما سایه
دلم بوصل طمع کرد گفتم اینت محال
که جمع می نشود آفتاب با سایه
میان روی تو و آفتاب تابان هست
همان تفاوت کز آفتاب تا سایه
مرا بسایه تو حاجتست واین دولت
خوهم ولی نبود آفتاب را سایه
بتو پناه برم ازهمه که بر سر خاک
درخت وار نمی افگند گیا سایه
توانگری وجمال ترا چه نقصانست
بلطف اگر فگنی برچو من گدا سایه
از آسمان برکت جذب کرد روی زمین
چو بر وی افتاد از عدل پادشا سایه
تو پادشاهی وهمچون گدا نیندازد
سگ فقیر تو بر نان اغنیا سایه
فقیر تو نکند اعتماد بر جزتو
چو آدمی نزند تکیه بر عصا سایه
شراب عشق تو درما چنان اثر کردست
که مستی آرد زیر درخت ما سایه
بسوی خرگه جانان گریزم ای گردون
که نیست بهر امان خیمه ترا سایه
قتیل تیغ فنا جامه بقا پوشد
چو بر وی افتد ازآن سرو در قبا سایه
چو عشق در دلم آمد زمن نماند اثر
چو دید طلعت خورشید شد زجا سایه
نرنجد ار بزنی تیغ بر سر عاشق
ننالد ارچه چوخاکست زیر پا سایه
ثنای او نتوان گفت سیف فرغانی
چگونه گوید خورشید را ثنا سایه