شمارهٔ ۵۱۲
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:51 AMدوست جز دل نمی پذیرد جای
در دل بر کسی دگر مگشای
دوست را هیچ جانخواهی یافت
تا ترا در دو کون باشد جای
در آن دوست را که کلید تویی
تا درآیی زخویشتن بدرآی
برسرکوی آن توانگر حسن
سیر از هر دوعالمست گدای
ازپی نان اگر سخن گوید
همچو لقمه زبان خویش بخای
ملک دنیا به اهل دنیا ده
کاه تسلیم کن بکاه ربای
دست همت برآور ای درویش
خویشتن را ازین وآن بربای
هرکه از دام غیر دانه بخورد
مرغ اوراست بیضه گوهر زای
تیره از زنگ حب جان ماندست
دل که آیینه ییست دوست نمای
جانت گر در سماع خوش گردد
چون شکر درنی ودم اندر نای
از سر وجد دست برهم زن
زود بر فرق آسمان نه پای
حال خود را ز چشم خلق بپوش
گنج داری بمفلسان منمای
دست در کار کن که از سر مویی
نگشاید گره بناخن پای
هرکه بر خود در مراد ببست
دست او شد کلید هر دو سرای
کم سخن باش سیف فرغانی
وربگویی برین سخن مفزای