شمارهٔ ۴۸۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:51 AMمرا زعشق تو باریست بر دل افتاده
مرا زشوق تو کاریست مشکل افتاده
ندیده دیده من تاب آفتاب رخت
ولی حرارت مهر تو در دل افتاده
درین رهی که گذر نیست رخش رستم را
خریست خفته وباریست در گل افتاده
ار آسمان بزمین آمدست چون هاروت
گناه کرده ودر چاه بابل افتاده
درین سرای خراب از مقام آبا دان
زدین بدنیا وز حق بباطل افتاده
شکسته است درین چار طاق شش جهتی
چو در میان دوصف یک مقاتل افتاده
هزار قافله محرم بسوی کعبه وصل
گذشته بر من ومن خفته غافل افتاده
ازین تپیدن بیهوده بر سر این خاک
گلو بریده وچون مرغ بسمل افتاده
برای همچو تو لیلی حکایت من هست
چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده
برای همچو تو لیلی حکایت من است
چو ذکر مجنون اندر قبایل افتاده
چو شعر نیک که در نامهاش درج کنند
حدیث ما وتو اندر رسایل افتاده
دل شکسته من خوارتر ز نظم منست
بدست همچو تو موزون شمایل افتاده
ولی بگوهر لطفت که معدن معنیست
چو جان بصورت خوبست مایل افتاده
مرا زمن برهان زآنک غیر من کس نیست
که در میان من وتست حایل افتاده
هزار عاشق مسکین چو سیف فرغانیست
امیدوار برین در چو سایل افتاده