شمارهٔ ۴۳۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:46 AMای شده لعل لب تو شکرافشان در سخن
از لب لعلت روانست آب حیوان در سخن
از لبان تو شکر چینی کند روح القدس
چون شود شیرین دهانت شکرافشان در سخن
نکته جانی تو گویی یک زمان خامش مباش
مهر سلطانی تو داری سکه بنشان در سخن
صوفی صافی بدرد جامه بر خود همچو گل
کآن لب چون غنچه گردد بلبل الحان در سخن
در بدن جان می فزاید بوسه تو زآن دهان
وز شکر در می فشاند لعلت ای جان در سخن
مهر یاقوت از دهان برگیر تا پیدا شود
این حلاوتها که لعلت راست پنهان در سخن
در سخن تو شکرافشانی و من حیران تو
عندلیب بی نوا خاموش و بستان در سخن
ای تو با بنده چو یوسف با زلیخا در مقال
بنده با تو همچو هدهد با سلیمان در سخن
از زبان خلق دایم جان و آن بشنیده ایم
هر دو داری ای صنم این در لب و آن در سخن
مطرب من قول تست ای من غزل گو بهر تو
حال بر من شد دگر پرده مگردان در سخن
از میان تو مرا مویست دایم در دهان
وز دهان تو مرا تنگست میدان در سخن
تو سخن می گویی و خوبان عالم خامشند
لشکری خاموش به چون هست سلطان در سخن
گر بنالم از غمت عیبم مکن کایوب را
دم بدم می آورد ایذای کرمان در سخن
سایه بر کارم فگندی تا چنین گویا شدم
ذره را آوردی ای خورشید تابان در سخن
سیف فرغانی درمهای تو چون شاید نثار
حضرت اوراست که زرسنج میزان در سخن