شمارهٔ ۴۲۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:45 AMدلهای عاشقان تو مشتی شکسته اند
دایم گرفته زلف تو اندر پناهشان
چون از تنور سینه برآرند دود آه
ای آینه بپوش رخ خود زآهشان
خورشید و مه بچاه خجالت فرو شدند
از شرم چهره تو چو کردی نگاهشان
سر بر زمین نهند وبگویندبعد ازین
خوبان رعیت اند وتویی پادشاهشان
شاهان ملک حسن سپه جمع کرده اند
برقع ز رخ برافگن و بشکن سپاهشان
زنجیر گیسوی تو بدست آورد چو سیف
دیوانه گر خوهد که برآید زچاهشان
این خیل دلبران که تویی پادشاهشان
وین جمع اختران که رخ تست ماهشان
شب روز می کنند بروی چو مه ولیک
من تیره روزم از شب زلف سیاهشان
با بال چون نگارگه جلوه در بهار
طاوس رشک برده زپر کلاهشان
در پرده رو نهفته ره دل همی زنند
زآن دیده پر زخون جگر کرده راهشان
دعوی همسری تو دارند در دماغ
زین بیشتر بلند مکن پایگاهشان