شمارهٔ ۳۹۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:42 AMگر دست رسد روزی در پات سرافشانم
هر چند نثارت را لایق نبود جانم
پیش گل سیمینت چون شاخ خزان دیده
با این همه بی برگی از باد زرافشانم
گفتم که بجمعیت چون آب روانم کن
بادی که همی داری چون خاک پریشانم؟
شکر از تو بدین نعمت ذکریست که کم گویم
صبر از تو بدین طاقت کاریست که نتوانم
در کار تو از یاران هیچم مددی ناید
ای جمله مدد از تو مگذار بدیشانم
گر عشق بیک بازی صد جان ببرد از من
دست آن منست ای جان چون با تو همی مانم
زآن صورت جان پرور یادم دهد ای دلبر
هر نقش که می بینم هر حرف که می خوانم
چون ابر بسی بودم گریان ز فراق تو
ای گل بوصال خود چون غنچه بخندانم
شاهین جهانگیری از دام برون رفته
با دست نمی آیی چندانت که می خوانم
من بلبلم و هرگز زین شهره نوانکند
بی برگی شاخ گل خامش بزمستانم
من در طلب وصلت چون سیف نیم خاکی
ریگم، نتوان کردن سیراب ببارانم