شمارهٔ ۳۹۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:41 AMای دوستر از جانم زین بیش مرنجانم
گر زخم زنی شاید بر دیده گریانم
در نرد هوس خوبان بسیار مرا بردند
تا عشق تو می بازم خود هیچ نمی دانم
بر فرش وصال تو آن روز که پا کوبم
بر تارک عرش آید دستی که برافشانم
چون پای فراغت را در دامن صبر آرم
تا دست غمت نبود کوته ز گریبانم
پیوند غمت ما را ببرید ز شادیها
من کند بدم عشقت مالید بر افسانم
گفتی چه شود دانی کز مشک سیه گردی
بر عارضم افشاند این زلف پریشانم
یعنی که محقق دان نسخ همه خوبان را
چون گرد عذار آمد آن خط چو ریحانم
در کارگه وصلت گر نیست مرا کاری
هم دولت من روزی کاری بکند دانم
بخت من مسکین بین کز دولت عشقت من
سعدی دگر گشتم زآن روی گلستانم
گویند که می دارد دل خسته ترا؟ گویم
این دوست که من دارم و آن یار که من دانم