شمارهٔ ۳۸۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:40 AMجانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
آتش چو تیز شد بگذشت از سرآب چشم
ای از خیال رسته دندان چون درت
چون سینه صدف شده پرگوهر آب چشم
صیاد وار با دل صد رخنه همچو دام
جان ماهی خیال تو جوید در آب چشم
وقتست اگر رخ تو تجلی کند که هست
مارا بهشت کوی تو وکوثر آب چشم
هم ما کدیه کرده ازآن چهره نور روی
هم ابر وان خواسته زین چاکر آب چشم
خاص ازبرای پختن سودای وصل تست
گر آتش دلست رهی را گر آب چشم
سرگشته ام چو چرخ ازین چشم سیل بار
این آسیانگر که نهادم برآب چشم
بیماری هوای تو تن را ضعیف کرد
گر نبض او نمی نگری بنگر آب چشم
در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآن
شاید که همچو سکه رود بر زر آب چشم
در بزم عشق تو که غمست اندرو شراب
چون ساغری شد ستم ودر ساغر آب چشم
پیچید دودآه و چو آتش زبانه زد
پیوست وگرم گشت بیکدیگر آب چشم
چندانکه بیش گریم غم کم نمی شود
فرزند غصه راست مگر مادر آب چشم
خلقی گریستند ودر آن دل اثر نکرد
آن سنگ کی کند حرکت از هر آب چشم
گریم زجور هجر تو در پیش روی تو
مظلوم را گواست بر داور آب چشم
در گرمی فراق لب سیف خشک دید
گفت اربوصل تشنه شدی می خور آب چشم