شمارهٔ ۳۸۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:40 AMبغیر دوست نداند کسی که من چه کسم
از آنکه من شکرستان دوست را مگسم
سحرگهی که من از شوق او برآرم آه
چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
بدوست کردم پیغام کای یگانه بحسن
ز نعمت دو جهان جز تو نیست ملتمسم
جواب داد که مسکین من آب حیوانم
وگر چنانکه سکندر شوی بتو نرسم
از آن زمان که مرا بر در تو آب نماند
چو خاک از سر ره برنداشت هیچ کسم
بروز بر سر کوی تو از سگم بیم است
بشب روم که ز سگ باک نیست ار عسسم
بدامنت نرسد دست چون ز درویشی
بآستین خود ای دوست نیست دست رسم
بگیر جیب من و پیش کش مرا مگذار
بدان رفیق که دامن همی کشد ز پسم
بصدق کردم دعوی که سیف فرغانی
غلام تست و مؤکد همی کنم بقسم