شمارهٔ ۳۷۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:39 AMتا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
وآن کافر زلف را اسیرم
چشم تو بغمزه دلاویز
مستیست که می زند بتیرم
ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم
صد سال اگر بسوزم از عشق،
واین خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
کآخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز و من حریرم
شمعم که بعاقبت درین سوز
هم کشته شوم اگر نمیرم
در گوش نکردم از جوانی
پندی که بداد عقل پیرم
برخاسته ام بدان کزین پس
«بنشینم و صبر پیش گیرم »
دل زنده بعشق تست غم نیست
گر من ز محبتت بمیرم