شمارهٔ ۳۷۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:38 AMمن تحفه از دل می کنم نزدیک جانان می برم
ور نیز گوید جان بده من بنده فرمان می برم
چون من گدای هیچ کس جز جان ندارم دست رس
معذورم ار پای ملخ نزد سلیمان می برم
من کار عشق دوست را آسان همی پنداشتم
بار گران برداشتم افتان و خیزان می برم
گر تیغ بر رویم زند رو برنگردانم ازو
با دوست عهدی کرده ام لابد بپایان می برم
هرشب بآواز سگان آیم بکوی دلستان
آری ببانگ بلبلان ره سوی بستان می برم
آن دوست پای خویشتن در دامن من می کند
هرگه که بهر فکر او سر در گریبان می برم
تا زد غمش چوگان خود بر اسب میدانی من
من گوی دولت هر زمان از پادشاهان می برم
در حضرت آن دلستان چون سیف فرغانی سخن
گوهر بسوی معدن و لولو بعمان می برم
چون سعدی از روی وفا می گویم ای کان صفا
من دوست می دارم جفا کز دست جانان می برم