شمارهٔ ۳۳۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:36 AMدلم ببوسه شکر خواست زآن لب چو عقیق
ولیک نیست مرا دولت وترا توفیق
بکارگاه جمال تو در همی سازند
سمن ببوی بنفشه شکر برنگ عقیق
مدام مستم چون ریخت ساقی جنت
شراب عشق توم در دل چو جام رقیق
مراست سوی تو ای رشک ماه ذره دلیل
مراست در رهت ای آفتاب سایه رفیق
در وصال طلب می کند چو ماهی آب
دل صدف صفتم ای غم تو بحر عمیق
بهشت وصل بیارای وجلوه کن دیدار
کز اهل رحمتم، ای هجرتو عذاب حریق
چومرغ در قفس وهمچو ماهی اندر دام
همی تپد دل تنگم درین گرفته مضیق
شکر بلعل تو نسبت همی کند خود را
ولی چه نسبت دردی خمر را برحیق
حدیث بنده زتأثیر عشق نظم گرفت
بآسیا چو رسد مغزگندم است دقیق
اگر چه خال و خط وزلف وروست ترکیبش
درو مجاز نباشد گرش کنی تحقیق
زطعن کس مکن اندیشه سیف فرغانی
زقطره غم نخورد هرکه شد ببحر غریق