شمارهٔ ۳۳۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:36 AMگربشنوی که ناله کند دردمند عشق
عیبش مکن اگرچه نباشی نژند عشق
درجان چو نور عشق نداری دلیت نیست
زیرا که پای دل بود ازبهر بند عشق
رختی است بهر منزل جانها گلیم فقر
رخشی است بهر رستم دلها سمند عشق
داروی جان و مرحم دلهای خسته اند
قومی بتیر غمزه او دردمند عشق
دامن ز خود فشانده و دست اندر آستین
پای از جهان برون و سر اندر کمند عشق
چون خوشه کوب خورده گاو جهان نیند
زآن کرده اند دانه دل را سپند عشق
جاه رفیع دنیی دون آرزو کنی
با پست همتان ننشیند بلند عشق
چندانکه کار تو بپسند تو می رود
می دان که خدمتی زتو ناید پسند عشق
عشقت ز زحمت دو جهان باز می خرد
بفروش هرچه داری و بنیوش پند عشق
اینست کار او که ببرد ترا زتو
واصل شوی چو صبر کنی برگزند عشق
ای تلخ کام هستی خود مانده همچو سیف
گر خوش دلی خوهی بدهان گیر قند عشق