شمارهٔ ۳۲۳
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:35 AMسزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش
ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش
بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم
چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش
بود بآب دهانش نیاز و خاک درش
مرا برای لب خشک و دیده تر خویش
مرا قلاده امید کرد در گردن
زبس که همچو سگانم بداشت بر در خویش
ز بهر بوسه پایش که دست می ندهد
مرا بسی بسخن دفع کرد از سر خویش
دهانم ار بلب او رسد چه غم باشد
ازآنکه طوطی خود پرورد بشکر خویش
دهد بنرخ سفال شکسته سیم درست
کسی که سکه مهرش نگاشت بر زر خویش
خبر نداشت ز خوبی خویش تا اکنون
که شد بمیل من آگه ز حسن منظر خویش
ببوستان شد و لایق ندید ریحان را
بخادمی خط و زلف همچو عنبر خویش
اگر فدای تو کردند هرکسی مالی
بزر و سیم نمودند جمله جوهر خویش
چو مال نیست مرا جان همی دهم بپذیر
که شرمسارم ازین تحفه محقر خویش
بسان سعدی راضی است سیف فرغانی
گرش قبول کنی ور برانی از بر خویش