شمارهٔ ۳۱۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:34 AMدلستانی که بجان نیست امان از چشمش
شد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش
دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزه
زخم خورده دل صاحب نظران از چشمش
هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شد
گر همه نور بصر بود بران از چشمش
ببراتی که ندارد دل خلقی بستد
نرگس تازه که آورد نشان از چشمش
دل بخونابه اشک از مژه پیدا آورد
آنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش
نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهار
بده انصافم و دادم بستان از چشمش
هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جان
خون دل باز گرفتن نتوان از چشمش
همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هست
روی بر خاک درو آب روان از چشمش
هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریخت
آب در صورت خون بر سر نان از چشمش
هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیند
زآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش
سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازو
عیب از دیده خود دان و مدان از چشمش