شمارهٔ ۲۸۸
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:30 AMای سر طره تو پای دلم را زنجیر
تویی از حسن توانگر منم از عشق فقیر
وی شهیدان هوای تو بشمشیر غمت
همه در کشتن خود گفته چو غازی تکبیر
نگرانی نبود سوی گلستان بهشت
بی دلی را که بود خار غمت دامن گیر
تا غم عشق تو از انده خویشم برهاند
شادم از بندگی تو چو ز آزادی اسیر
پایه حسن تو ای سرور خوبان آنجاست
از بلندی که برو دست نیابد تقریر
عشق چون آمد و سرمایه عقل از من رفت
از پی دفع زیان سود ندارد تدبیر
نزد بیدار دلان روز وصالست آخر
در شب هجر تو بی خوابی ما را تعبیر
بهر سلطان رخت شاه سوار عقلم
گوی اندیشه در افگند بمیدان ضمیر
آیت حسن تو در نسخ مه و مهر چنان
محکم افتاد که حکمش نپذیرد تغییر
ما بمهتاب رخ تو شب خود روز کنیم
آفتاب ار نبود بر فلک ای بدر منیر
بخدنگ مژه مرغ دل من کردشکار
ابروی همچو کمان تو و تیر تقدیر
گر تو شمشیر بلا بر سر عاشق رانی
رو نگرداند ازو همچو نشانه از تیر
بی مداد مدد تو قلم فکرت ما
کند شد تا نکند نقش خیالت تحریر
سیف فرغانی از بخت شکایت دارد
ورنه در کار کسی از تو نیامد تقصیر