شمارهٔ ۲۵۳
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:28 AMروز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید
شب هجران ترا خود سحری نیست پدید
درشب هجربیا شمع وصالی بفروز
درچنین شب بچنان شمع توان روی تو دید
بر سر کوی تودوش ازسر رقت بر من
همه شب صبح دعا خواندودرآخر بدمید
عشق چون شست درانداخت بقصد جانم
زین دل آب شده صبر چو ماهی برمید
چون خیال توم ازدیده بشد درطلبش
اشکم از چشم روان گشت و بهر روی دوید
سست پیوند کسی باشد درمذهب عشق
که بتیغ اجلش از تو توانندبرید
بی تو یک لحظه که بر من گذرد پندارم
هفته یی می رود و (نیز) بده روز کشید
سعدیا من بجواب تو سخنها گفتم
چه ازآن به که مرا با تو بود گفت و شنید
گفتمش یک سخن من بشنو در حق خویش
زر طلب کرد که درگوش کند مروارید
گر بجان حکم کند دوست خلافش نکنم
کاعتراضی نکند بر سخن پیر مرید
سیف فرغانی که خواهی بوصلش برسی
صدق دل همره جان کن که سخن نیست مفید