شمارهٔ ۲۳۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:28 AMبی تو دانی حالم ای جان چون بود
دل خراب و دیده گریان چون بود
باچنین صبر و تحمل حال من
کز تو دور افتادم ای جان چون بود
تن چو ازجان بازماند مرده ییست
جان که دورافتد زجانان چون بود
آنکه سر بر زانوی وصل تو داشت
زیر دست وپای هجران چون بود
تو(چو)خورشیدی و من چون ذره یی
ذره بی خورشید تابان چون بود
تو گلستانی و من چون بلبلم
حال بلبل بی گلستان چون بود
هجر و وصل تست چون موت و حیات
این یکی دیدیم تا آن چون بود
درد هجرت راست درمان از وصال
آزمودم درد و درمان چون بود
در درون سیف فرغانی غمت
آتش اندر نی همی دان چون بود