شمارهٔ ۲۰۷
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:28 AMآخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند
دل بیمار من از درد تو نالان تا چند
از پی یافتن روز وصالت چون شمع
خویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند
زآرزوی لب خندان تو هر شب ما را
خون دل ریختن از دیده گریان تا چند
گل خندانی و ما در غم تو گریانیم
آخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند
آشکارا نتوانم که برویت نگرم
عشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند
تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمال
من چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند
یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیراب
قسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند
دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منند
بردباری من و طعنه ایشان تا چند
سیف فرغانی از عشق تو سودایی شد
خود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند