شمارهٔ ۲۰۴
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:26 AMدلی کز وصل جانان بازماند
تنی باشد که از جان باز ماند
نگارینا منم بی روی خوبت
شبی کز ماه تابان باز ماند
چه باشد حال آن بیچاره عاشق
که از وصلت بهجران باز ماند
چه گردد ذره سرگشته راحال
که از خورشید رخشان باز ماند
اگر خورشید رخسار تو بیند
درآن رخساره حیران بازماند
وگر بار فراقت بروی افتد
ز دور این چرخ گردان باز ماند
غم تو قوت جان عاشقانست
روا نبود کز ایشان بازماند
نه دست خلق راشاید عصایی
که از موسی عمران باز ماند
کسی را دست آن خاتم نباشد
کز انگشت سلیمان بازماند
باسکندر کجا خواهد رسیدن
گر از خضرآب حیوان بازماند
بزیر ران هر مردی نیاید
چو رخش از پور دستان باز ماند
نگارا سیف فرغانیست بی تو
چو بلبل کز گلستان بازماند
زر اشعار او در روم گنجیست
که زیر خاک پنهان بازماند