شمارهٔ ۱۳۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:20 AMزکوی دوست بادی بر من افتاد
چه بادست این که رحمتها بروباد
بمن آورد از آن دلبر پیامی
چنان شیرین که شوری در من افتاد
بدو گفتم اگر آنجا روی باز
دل غمگین ما را شادکن شاد
بگویش بی تو او را نیم جانیست
وگر در دست بودی می فرستاد
دل چون مومش از مهرت جدا نیست
چو نقش از خاتم و جوهر ز پولاد
وگر آن آب اینجامی نیاید
برو این خاک را آنجا بر ای باد
که یاد بی فراموشیست اینجا
وزآن جانب فراموشیست بی یاد
چو جان او دل شهری خرابست
ز جور هجرت ای سلطان بی داد
نگویم کز پری زادی ولیکن
بدین خوبی نباشد آدمی زاد
اگر چشمت بغمزه دل همی برد
لب لعلت ببوسه جان همی داد
مرا شیرینی تو کشته وتو
چو خسرو شادمان از مرگ فرهاد
بسوی کوی عشقت عاشقان را
ز خود رفتن رهست و بیخودی زاد
بیاد سیف فرغانی بسی کرد
دل غمگین خود را خرم آباد