شمارهٔ ۱۴۶
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:19 AMدرین سخن صفت حسن یار چون گنجد
حساب بی عدد اندر شمار چون گنجد
درین جهان که مرا بهره زوست دلتنگی
چو عشق یار نگنجید یار چون گنجد
بعالمی که ز زلف و رخش اثر باشد
درو دو رنگی لیل و نهار چون گنجد
چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابد
در آسمان و زمین نور و نار چون گنجد
ز شرم روی چو گلزار او عجب دارم
که در فضای جهان نوبهار چون گنجد
ندای وصلش در گوش خلق چون آید
فروغ رویش در روز بار چون گنجد
من از شگرفی آن مه همیشه در عجبم
که روز وصل مرا در کنار چون گنجد
امیدم ارچه فراخست دست تنگی هست
ببین که در کف من آن نگار چون گنجد
منش نیامدم اندر نظر، در آن چشمی
که سرمه راه نیابد غبار چون گنجد
غم تو و دل مسکین سیف فرغانی!
درین طویله در شاهوار چون گنجد
بکام خویش غمش جای ساخت در دل من
وگرنه در دهن مور مار چون گنجد