شمارهٔ ۱۱۹
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:17 AMشکری بجان خریدم زلب شکرفروشت
که درون پرده با دل شب وصل بود دوشت
بسخن جدا نمی شد لب لعل تو ز گوشم
چو علم فرو نیامد سر دست من زدوشت
بلبت حلاوتی ده دهن مرا که دایم
ترش است روی زردم ز نبات سبز پوشت
بوصال جبر می کن دلک شکسته یی را
که گرفت صبر سستی ز فراق سخت کوشت
سحری مرا خیالت بکرشمه گفت مسکین
تویی آنکه داغ عشقش نگذاشت بی خروشت
برخ چو آفتابش نگری بچشم شادی
چو بمجلس وی آرد غم او گرفته گوشت
ز دهن چو جام سازد چه شرابها که هر دم
ز لبان باده رنگش بخوری و باد نوشت
تو ز دست رفتی آن دم که برید صیت حسنش
خبری بگوشت آورد وز دل ببرد هوشت
تو که خار دیده بودی نبدی خمش چو بلبل
چو بگلستان رسیدی که کند دگر خموشت
همه شب ز بی قراری ز بسی فغان و زاری
چو ندیده بودی او را بفلک شدی خروشت
رخ وی آرمیدی، عجبست سیف از تو
که بآتشی رسیدی و فرو نشست جوشت!