شمارهٔ ۷۱
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:14 AMبداد باز مراصحبت نگاری دست
وگرچه داشته بودم زعشق باری دست
چنین نگار که امروز دست داد مرا
نمی دهد دگران را بروزگاری دست
میسرم شد ناگاه صحبت یاری
که وصل او ندهد جز بانتظاری دست
اگر بپای رقیبش سری نهم شاید
که می زنم زبرای گلی بخاری دست
چو پای در ره مهرش نهاد جان زآن پس
نرفت بیش دلم را بهیچ کاری دست
مرا گرفت گریبان و برد پای از جای
ازآستین مدد پنجه یی برآر ای دست
ایا چو لعل نگین نام دار در خوبی
چو خاتم ار دهدم چون تو نامداری دست،
بصد نگار منقش بخلق بنمایم
درخت وار مزین بهر بهاری دست
درین مصاف ازو دل برد نه جان ای دوست
چو برپیاده بیابد چوتو سواری دست
چو درکمند تو بی اختیار افتادم
زدامن تو ندارم باختیاری دست
تو خاک پای خود ای دوست درکف من نه
اگر بنزد تو دارم فقیرواری دست
غریب شهر توام از خودم مکن نومید
کنون که در تو زدم چون امیدواری دست
بود که جان ببرم از میان بحر فراق
اگر شبی بزنم باتو در کناری دست
مگیر خانه درین کوی سیف فرغانی
اگر ترا ندهد دلبری و یاری دست
برو برو که به جز استخوان درین بازار
نمی دهد سگ قصاب را شکاری دست