شمارهٔ ۵۳
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:13 AMجانا زرشک خط تو عنبر در آتش است
وزلعل آبدار تو گوهر در آتش است
دل درغم تو دانه گوهر در آسیاست
خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است
کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم
خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است
از شرم چون نبات در آبم که گفته ام
کان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است
عاشق بآب دیده چون سیم حل شده
در بوته بلای تو چون زر در آتش است
از آب گرم اشک فروغم زیاده شد
کز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است
از تاب هجر تو دل بریان من بسوخت
آبی بده زوصل که چاکر درآتش است
دراشک ودرغم تو نگارا تن ودلم
چون ماهی اندر آب وسمندر در آتش است
مارا بسان هیزم تر در فراق تو
نیمی درآب ونیمه دیگر درآتش است
من سوختم در آتش عشق و تو چون شکر
آگه نه ای که عود معطر درآتش است
صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود
بالی نمی زنم که مرا پر در آتش است
ازرنگ خویش روی تو ای آبدار لطف
گویی که آفتاب منور در آتش است
سیف ازتو دور مانده وشعرش بنزد تست
زر در خزینه شه وزرگر در آتش است