شمارهٔ ۵۰
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:13 AMدر رخت می نگرم جلوه گه جان اینجاست
در قدت می نگرم سرو خرامان اینجاست
من دل سوخته خواهم که لب تشنه خویش
بر دهان تو نهم کآبخور جان اینجاست
خانه یی چون حرم و بر در و بامش عشاق
چون مگس جمع شده کآن شکرستان اینجاست
پرده داران تو گر چند بسنگم بزنند
نروم همچو سگ از در که مرا نان اینجاست
من دوا یابم اگر لطف تو گوید که بده
مرهم وصل، که این خسته هجران اینجاست
اندرین مجمع اگر جمع شوم شاید ازآنک
رخ و زلفی که مرا کرد پریشان اینجاست
یوسف حسنی و در هر طرفی چون یعقوب
از برای تو بسی عاشق گریان اینجاست
تو امام همه خوبانی و با آن قامت
قبله کافر و محراب مسلمان اینجاست
تو زر لطف کنی بخش و چو من درویشی
آخر ای گنج گهر با دل ویران اینجاست
باز روح ار ز پی صید روان شد، آن تن
که بدل همچو جلاجل کند افغان اینجاست
دور ازین باغ رقیب تو بهرجا که بود
همچو اشکسته سفالیست که ریحان اینجاست
ای بکعبه شده در بادیه چون اعرابی
آب باران چه خوری؟ چشمه حیوان اینجاست
سیف فرغانی از آن نور روان چون خورشید
روز وصلی که ندارد شب هجران اینجاست