شمارهٔ ۳۵
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:11 AMای کرده بعشق تو دل پرورش جانها
گردون چو رخت ماهی نادیده بدورانها
آنرا که چو تو سروی در خانه بود دایم
از بی خبری باشد رفتن سوی بستانها
آنرا که گل رویش زردی ز غمت گیرد
خاک قدمش باشد سرسبزی ریحانها
زانگشت خیال تو چون نقش پذیرفتم
از دست دلم یک یک چون رنگ برفت آنها
از رنگ تو و بویت در گل اثری دیدست
بلبل که نمی آید بیرون ز گلستانها
بهر من دل خسته ای ترک کمان ابرو
تیر مژه را کردی سر تیز چو پیکانها
ای زلف تو چون چوگان بیم است که از دستت
چون کوی بسر گردم گرد همه میدانها
گفتم بوفا با تو عهدی بکنم لیکن
از سخت دلی سستی اندر همه پیمانها
از آرزوی رویت بود آنکه ز بهر گل
وقتی طرف خاطر می رفت ببستانها
تو در حرم دلها ساکن شده ای وآنگه
سیف از هوس کعبه پیموده بیابانها