شمارهٔ ۲۹
پنج شنبه 12 فروردین 1395 10:10 AMنگار من که بلب جان دهد جهانی را
ببوسه یی بخرد از تو نیم جانی را
میان وصل و فراقش ز بهر ما سخنست
دو پادشا بخصومت خورند نانی را
میان دایره روی او ز خال سیاه
که نقطه زد ز دل لاله ارغوانی را
رخان آن شه خوبان نگر مگو دیگر
دو آفتاب کجا باشد آسمانی را
چو خوان لطف شود عام از میانه مرا
مران که از مگسی چاره نیست خوانی را
بتن ز خوردن اندوه او شدم لاغر
بغم ز گوشت جدا کردم استخوانی را
برید دولت از آن حضرتم پیام آورد
خلاصه این که بگویند مر فلانی را
اگر تو کم کنی از خود منت زیاده کنم
درین معامله سودیست هر زیانی را
خطاست همچو سگ کوی هر دری بودن
چو پرده باش و ملازم شو آستانی را
ز خاکدان در ماست سیف فرغانی
ز بلبلی نبود چاره گلستانی را