غزل شمارهٔ ۳۳۰
سه شنبه 10 فروردین 1395 3:39 PMباز میافکند آن زلف کمند افکن او
کار آشفته ما را همه در گردن او
مکش ای باد صبا دامن گل را که نهاد
کار خود بلبل سودا زده بر دامن او
آتش عارض او از دل ماهر دودی
که برآورد بر آمد همه پیرامن او
اینکه مویی شدهام در غم آن موی میان
کاج ( کاش ) مویی شدمی همچو میان بر تن او
چه کنم حال درون عرض که حال دل من
مینماید رخ چون آینه روشن او
آهن سرد چه کوبم؟ که دم آتشیم
نکند هیچ اثر در دل چون آهن او
باز بر هم زدهای زلف به هم برزدهای
که رباید دل مسکین من و مسکن او
رحم کن بر دل سلمان که به تنگ آمدهاند
مردم از شیوه چشم تو و از شیون او