قطعه شمارهٔ ۹۱
سه شنبه 10 فروردین 1395 2:30 PMایا شهی که غبار سپاه منصورت
عذار فتح به خط معنبر آراید
سوار همت تو گوی جاه در میدان
ببردی از خم چوگان چرخ بر باید
اگر محاصره آسمان کند رایت
به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید
شهاز گردش گردون شکایتی است مرا
که ذکر آن به چنین حضرتی نمیشاید
منم که مریم فکر مسیح خاصیتم
به مدحت تو همه ساله روح میزاید
به فر دولت تو همتی است سلمان را
که نور خواستنش ز آفتاب عار میآید
اگر به تشنگیش جان به لب رسد حاشا
که پیش بحر به خواهشگری لب آلاید
چو پای صدر کشد در گلیم درویشی
سر تجرد او ترک آسمان ساید
حطام فانی دنیا بدان میارزد
که طوق منت آن گردنی بفرساید
طمع نمیکنم و خود چه سود از آن طمعی
که مرد را ببرد آب و نان نیفزاید
توقع است ز لطف توام که بهتر ازین
به حال من نظر التفات فرماید
بقای عمر تو بادا که بنده را به جهان
به غیر عمر تو چیزی دگر نمیباید