ز‌ آیینه دل به می زدوده

زنگار سپیدی و سیاهی

بر لوح جبین یار خوانده

نقش ازل و ابد کماهی

رخسار نگار دیده روشن

در جام جهان نمای شاهی

پرورده به می مدام جان را

در خنب محبت الهی

بیماری ماست تندرستی

درویشی ماست پادشاهی

هر چیز که غیر عشق بیند

در مذهب ماست از مناهی

من دست ز دامنش ندارم

واه این چه حکایتی است واهی

گر عرض کنند هر دو عالم

بر من که کدام ازین دو خواهی

من دامن آن نگار گیرم