زده در دامن مغنی چنگ

دامنش را ز چنگ نگذاریم

سالک رهنمای مشتاقیم

محرم پرده‌های اسراریم

ما به سودای یار مشغولیم

وز دو عالم فراغتی داریم

جان به بازار دل تلف کردیم

مفلس آن شکسته بازاریم

ساغر می که نشوه‌اش عشق است

ما به هر دو جهان خریداریم

بار جانیم و عقل سر باری است

کار عشق است و ما درین کاریم

ساقیا از خمار می‌میریم

شربتی ده به ما که بیماریم

بوسه‌ای ده به ما که تا به لبت

جان خود چون پیاله بسپاریم

ما نه از زاهدان صومعه‌ایم

ما ز دردی کشان خماریم

زاهدان از کجا و ما ز کجا