از دیده زمانه روان است جوی خون

ای دیده زمانه بگو تا چه دیده‌ای

ای اشک گرم رو خبری بازده ز دل

تا چسیست حال او که بدین رو دیده‌ای

ای آفتاب لرزه فتادست بر دلت

آخر چه دیده‌ای که چنین دل رمیده‌ای

ای آسمان تو جامه کبود از چه کرده‌ای

آری مگر تو نیز مصیبت رسیده‌ای

ای پرچم از برای چه سرباز کرده‌ای

آری مگر تو نیز مصیبت رسیده‌ای

مرغان باغ ناله و فریاد می‌کنند

ای باغبان چه موجب فریاد دیده‌ای

گل جامه پاره می‌کند آخر بپرس ازو

کز باد صبحدم چه حکایت شنیده‌ای

نی نی سخن مپرس که جای ملالت است