شمع خورشید به آه سحری بنشانید

وز تف سوز جگر بار دگر درگیرید

نیست جز چرخ بدین راهبر اختر بد

ز آه دل راه بدین چرخ بد اختر گیرید

اختران را تتق اطلس کحلی بدرید

خانه‌هاشان به پلاس سیه اندر گیرید

ای مه و مشتری و زهری و کیوان در خاک

بنشینید و به هم تعزیت خور گیرید

بلبلان بر سر این سرو سهی بنشینید

هر یکی ناله‌ای از پرده دیگر گیرید

مردم چشم جهان رفته به خواب است ز اشک

خوابگاهش همه در گوهر احمر گیرید

دیده و چهره بر آن تربت مشکین مالید

خاک شو نیز یه را در گوهر و زر گیرید

بعد ازین واقعه دلشاد نخواهد بودن