آسمانی را فرود آورده‌ای از اوج خویش

بر زمین افکنده‌ای با خاک یکسان کرده‌ای

آفتابی را که خلق عالمش در سایه بود

زیر مشتی گل به صد زاریش پنهان کرده‌ای

بر زوال آفتابی کو فرو شد نیم شب

ماه را بار دگر شق گریبان کرده‌ای

زین مصیبت در زمین واقع نشد در دور تو

آسمانا زان زمان کاغاز دوران کرده‌ای

این سهی سروی که بر کندی ز باغ سلطنت

چشم‌های سنگ را چون ابر گریان کرده‌ای

نیست کاری مختصر گر با حقیقت می‌روی

قصد خون و خلق و مال و قصد ایمان کرده‌ای

خاک را می‌جست گردون تا کند بر سر نیافت