غزل شمارهٔ ۸۲۴
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:27 PMباز هر چند که در دست شهان دارد جای
نیست در سایهاش آن یمن که در پر همای
هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفت
چون مه نو بهمه شهر شد انگشت نمای
ایکه امروز ممالک بتو آراسته است
ملک را چون تو بیادست بسی ملک آرای
هر کفی خاک که بر عرصهٔ دشتی بینی
رخ ماهی بود و فرق شهی عالی رای
بشد و ملکت باقی به خدا باز گذاشت
آنکه میگفت منم بر ملکان بار خدای
گر تو خواهی که شهان تاج سرت گردانند
کار درویش چو خلخال میفکن در پای
تا مقیمان فلک شادی روی تو خورند
از می مهر جهان همچو قمر سیر برآی
پنجهٔ نفس ببازوی ریاضت بشکن
گوی مقصود بچوگان قناعت بربای
چنگ از آنروی نوازندش و در بر گیرند
که بهر باد هوائی نخروشد چون نای
بوی عود از دم جان پرور خواجو بشنو
زانکه باشد نفس سوختگان روح افزای