غزل شمارهٔ ۸۰۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:23 PMآن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده
خورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده
عید مسیحی روی او زنار قیصر موی او
در حلقهٔ گیسوی او صد دل گرفتار آمده
چشم آفت مستان شده رخ طیرهٔ بستان شده
شیراز ترکستان شده کان بت ز فرخار آمده
دلدار من جاندار من شمشاد خوش رفتار من
چون دیده در بار من لعلش گهر بار آمده
در شب چراغ خاوری بر مه نقاب ششتری
وز مهر رویش مشتری با زهره در کار آمده
هرگز شنیدی در ختن مشکین خطی چون یار من
یا سرو سیمین در چمن زینسان به رفتار آمده
سنبل ز سر آویخته وز لاله مشک انگیخته
و آب گلستان ریخته چون او به گلزار آمده
بر مهر پیچان عقربش وز مه معلق غبغبش
چون جام می نام لبش یاقوت جاندار آمده
شکر غلام پاسخش میمون جمال فرخش
روز غریبان بی رخش همچون شب تار آمده
بر ماه چنبر دیدهئی در پسته شکر دیدهئی
وز شاخ عرعر دیدهئی سیب و سمن بار آمده
بنگر بشبگیر ای صبا خواجو چو مرغ خوش نوا
برطرف بستان از هوا در نالهٔ زار آمده