غزل شمارهٔ ۷۷۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:20 PMبه آفتاب جهانتاب سایه پرور تو
بتاب طره مهپوش سایه گستر تو
که من بمهر رخت ذرهئی جدا نشوم
گرم بتیغ زنی همچو سایه از بر تو
بخال خلدنشینت که روز و شب چو بلال
گرفته است وطن بر لب چو کوثر تو
که طوطی دل شوریدهام بسان مگس
دمی قرار نگیرد ز شور شکر تو
به لحظهئیکه کشد تیغ تیز پیل افکن
دو چشم عشوه گر شیر گیر کافر تو
که همچو تشنه که میرد ز عشق آب حیات
بود دلم متعطش به آب خنجر تو
بدان خط سیه دود رنگ آتش پوش
که در گرفت بگرد مه منور تو
که من بروز و شب آشفته و پریشانم
از آن دو هندوی گردنکش دلاور تو
بخاک پای تو کانرا بجان و دل خواهد
که تاج سر کند آنکس که باشدش سر تو
که چون بخاک برند از در تو خواجو را
بهیچ باب نجوید جدائی از در تو