غزل شمارهٔ ۷۷۵
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:20 PMصید شیران میکند آهوی روبه باز او
راه بابل میزند هاروت افسون ساز او
هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی میکند
هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او
از چه روی ابروی زنگاری کمان او کمان
می کشد پیوسته بر ترکان تیرانداز او
گفتم از زلفش بپوشم ماجرای دل ولیک
چون نهان دارم ز دست غمزهٔ غماز او
بیدلانرا احتمال ناز دلبر واجبست
وانکه باشد نازنینتر بیش باشد ناز او
مطرب سازنده گو امشب دمی با ما بساز
ورنه چون دم برکشم در دم بسوزم ساز او
بلبل خوش نغمه تا گل بر نیندازد نقاب
نشنود کس در جهان آوازهٔ آواز او
فارغ البالست هر کس کو نشد عاشق ولیک
مرغ بیدل در هوا خوشتر بود پرواز او
حال خواجو از سرشک چشم خونبارش بپرس
کو روان چون آب میخواند دمادم راز او