غزل شمارهٔ ۷۴۶
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:18 PMبر اشکم کهربا آبیست روشن
سرشکم بی تو خونابیست روشن
اگر گفتم که اشکم سیم نابست
خطا گفتم که سیمابیست روشن
شبی خورشید را در خواب دیدم
توئی تعبیر و این خوابیست روشن
شکنج زلف و روی دلفروزت
شبی تاریک و مهتابیست و روشن
خطت از روشنائی نامهٔ حسن
بگرد عارضت بابیست روشن
رخت در روشنی برد آب آتش
ولی در چشم ما آبیست روشن
دلم تا شد مقیم طاق ابروت
چو شمعی پیش محرابیست روشن
کجا از ورطهٔ عشقت برم جان
چو میدانم که غرقابیست روشن
درش خواجو بهر بابی که خواهی
ز فردوس برین بابیست روشن