غزل شمارهٔ ۷۵۷
دوشنبه 2 فروردین 1395 2:18 PMهر کس که برگرفت دل از جان چنانکه من
گو سر بباز در ره جانان چنانکه من
لؤلؤ چو نام لعل گهر بار او شنید
لالای او شد از بن دندان چنانکه من
کو صادقی که صبح وصالش چو دست داد
غافل نگردد از شب هجران چنانکه من
وان رند کو که بر در دردیکشان درد
از دل برون کند غم درمان چنانکه من
ای شمع تا بچند زنی آه سوزناک
یکدم بساز با دل بریان چنانکه من
حاجی بعزم کعبه که احرام بستهئی
در دیده ساز جای مغیلان چنانکه من
دل سوختست و غرقهٔ خون جگر ز مهر
دور از رخ تو لالهٔ نعمان چنانکه من
مرغ چمن که برگ و نوایش نمانده بود
دارد دگر هوای گلستان چنانکه من
گر ذوق شکر تو سکندر بیافتی
سیرآمدی ز چشمهٔ حیوان چنانکه من
زلف تو چون من ار چه پریشان فتاده است
کس را مباد حال پریشان چنانکه من
ابروت از آن کشید کمان بر قمر که او
پیوسته شد ملازم مستان چنانکه من
دیوانهئی که خاتم لعل لب تو یافت
آزاد شد ز ملک سلیمان چنانکه من
هر کس که پای در ره عشقت نهاده است
افتاده است بی سر و سامان چنانکه من
ایوب اگر ز محنت کرمان بجان رسید
هرگز نخورده انده کرمان چنانکه من
خواجو کسی که رخش بمیدان شوق راند
گو جان بباز بر سر میدان چنانکه من