غزل شمارهٔ ۴۸۶
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:41 PMایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذار
نیازمندی من عرضه ده بحضرت یار
ببوس خاک درش وانگه ار مجال بود
سلام من برسان و پیام من بگزار
بگو که ایمه نامهربان مهر گسل
نگار لاله رخ سرو قد سیم عذار
دل شکسته که در زلف سرکشت بستم
بیادگار من خسته دل نگه میدار
مرا زمانه ز بی مهری از تو دور افکند
زهی زمانهٔ بد مهر و چرخ کژ رفتار
نبودمی نفسی بی نوای نغمهٔ زیر
کنون بزاری زارم قرین نالهٔ زار
نه همدمی که برآرم دمی مگر ناله
نه محرمی که بگویم غمت مگر دیوار
شبی که روز کنم بیتو از پریشانی
شود چو زلف سیاه تو روز من شب تار
فراق نامه خواجو کسی که برخواند
به آب دیده بشوید سیاهی از طومار