غزل شمارهٔ ۶۲۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:29 PMگر نگویم دوستی از دوستانت بودهام
سالها آخر نه مرغ بوستانت بودهام
گر چه فارغ بودهام چون نسر طایر ز آشیان
تا نپنداری که دور از آشیانت بودهام
هر کجا محمل بعزم ره برون آوردهئی
چون جرس دستانسرای کاروانت بودهام
گر تو پاس خاطرم داری و گرنه حاکمی
زان تصور کن که هر شب پاسبانت بودهام
گر چه از رویت چو گیسو برکنار افتادهام
چون کمر پیوسته در بند میانت بودهام
کشتهٔ تیغ جهان افروز مهرت گشتهام
تشنهٔ آب جگر تاب سنانت بودهام
از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار
کز هواداری غبار آستانت بودهام
گر شکر خائی کنم بر یاد لعلت دور نیست
زانکه عمری طوطی شکر ستانت بودهام
همچو خواجو ای ، بسا شبها که از شوریدگی
دسته بند سنبل عنبرفشانت بودهام