غزل شمارهٔ ۵۵۴
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:25 PMاگر او سخن نگوید سخنست در دهانش
وگر او کمر نبندد نظرست در میانش
من اگر بخنده گویم دهنش به پسته ماند
مشنو که هیچ نبود بلطافت دهانش
برو ای رقیب و برمن سردست بیش مفشان
که به آستین غبارم نرود ز آستانش
چو طبیب ما ندارد غم حال دردمندان
بگذار تا بمیرم بر چشم ناتوانش
اگر او بقصد جانم کمر جفا ببندد
چکنم که جان شیرین نکنم فدای جانش
بت عنبرین کمندم بدو حاجب کمانکش
چو کمین گشود گفتم نکشد کسی کمانش
به چه وجه صورتی کاین همه باشدش معانی
صفتش کنم که هستم متحیر از بیانش
بکجا روم چه گویم ز رخش نشان چه جویم
که برون ز بی نشانی ندهد کسی نشانش
غم دل بخامه گفتم که بیان کنم ولیکن
نبود مبارک آنکس که سیه بود زبانش
بخرد چگونه جوئی ز کمند او رهائی
که خلاص ازو میسر نشود بعقل و دانش
چو در اوفتد سحرگه سخن از فغان خواجو
دم صبح گو هوا گیر و به آسمان رسانش