غزل شمارهٔ ۵۰۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:19 PMای تتق بسته از تیره شب برقمر
طوطی خطت افکنده پر برشکر
خورده تاب از خم دلستانت کمند
گشته آب از لب درفشانت گهر
آهویت کرده بر شیر گردون کمین
افعیت گشته بر کوه سیمین کمر
هندویت رانده برشاه خاور سپه
لشکر زنگت آورده بر چین حشر
چشم پرخواب و رخسار همچون خورت
برده زین عاشق خسته دل خواب و خور
گشته هندوی خال تومشک ختن
گشته لالای لفظ تو لؤلؤی تر
نافه را از کمند تو دل در گره
لعل را از عقیق تو خون در جگر
ایکه هر لحظه در خاطرم بگذری
یک زمان از سر خون ما در گذر
سرنهادیم بر پایت از دست دل
تا چه آید ز دست تو ما را به سر
سکهٔ روی زردم نبینی درست
زانکه نبود ترا التفاتی به زر
تا تو شام و سحر داری از موی و روی
شام هجران خواجو ندارد سحر