غزل شمارهٔ ۵۱۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:19 PMای دل ار صحبت جانان طلبی جان درباز
جان چه باشد دو جهان در ره جانان درباز
مرد این راه نئی ورنه چو مردان رهش
پای ننهاده از اول سر و سامان درباز
در ره جان جهان جان و جهان باختهاند
تو اگر اهل دلی دل چه بود جان درباز
تا ترا دیو و پری جمله مسخر گردد
گر کم از مور نئی ملک سلیمان درباز
دعوی زهد کنی دردی خمار بنوش
دین و دنیا طلبی عالم ایمان درباز
درد را چاشنیی هست که درمان را نیست
گر تو آن میطلبی مایهٔ درمان درباز
تا سلاطین جهان جمله گدای تو شوند
چون گدایان درش ملکت سلطان درباز
با لب و خال وی ار عمر خضر میخواهی
ترک ظلمت کن و سرچشمهٔ حیوان درباز
تا بچوگان سعادت ببری گوی مراد
گوی دل در خم آن زلف چو چوگان درباز
سر میدان محبت بودت ملک وجود
اگرت دست دهد بر سر میدان درباز
خواجو ار لقمهئی از سفرهٔ لقمان طلبی
ملک یونان ز پی حکمت یونان درباز