غزل شمارهٔ ۳۵۱
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:14 PMهر که را سکه درستست بزر باز نماند
وانکه از دست برون رفت بسر باز نماند
مرد صاحبنظر آنست که در عالم معنی
دیده بگشاید و از ره بنظر باز نماند
طائر دل که شود صید رخ و زلف دلارام
همچو بلبل بگل و سنبل تر باز نماند
جان شیرین بده از عشق چو فرهاد و مزن دم
کانکه از کوه در افتد بکمر باز نماند
گر بر افروختهئی شمع دل از آتش سودا
ترک جان گیر که پروانه بپر باز نماند
نام شکر نبرم پیش عقیق تو که خسرو
با وجود لب شیرین بشکر باز نماند
چون بمیرم به جز از خون دل و گفته دلسوز
یادگاری ز من خسته جگر باز نماند
یکدم ای مردمک چشم من از اشک برآسای
کانکه شد ساکن دریا بگهر باز نماند
حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح که از دوست
هر که را سکه درستست بزر باز نماند