غزل شمارهٔ ۳۹۳
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:11 PMطرههای تو کمند افکن طرارانند
غمزههای تو طبیب دل بیمارانند
از رقیبان تو باید که پریشان نشوند
که یقینست که آن جمع پری دارانند
زان بدورت همه محراب نشینان مستند
که چو ابروی تو پیوستهٔ خمارانند
چشم مست تو چو یک لحظه ز می خالی نیست
زاهدان از چه سبب منکر میخوارانند
چون بمیرم بدر میکده تابوت مرا
مگذرانید بدان کوچه که هشیارانند
آنکه در حلقهٔ زلفش دل ما در بندست
چه خبر دارد از آنها که گرفتارانند
گفتمش گنج لطافت رخ مه پیکر تست
گفت خاموش که برگنج سیه مارانند
مهر ورزان که نباشند زمانی بی اشک
روز و شب بهر چه سوزند که دربارانند
هر که خواهد که برد سر بسلامت خواجو
گو درین کوی منه پای که عیارانند