غزل شمارهٔ ۳۹۰
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:06 PMماه من مشک سیه در دامن گل میکند
سایبان آفتاب از شاخ سنبل میکند
گر چه از روی خرد دور تسلسل باطلست
خط سبزش حکم بر دور تسلسل میکند
هرگز از جام می لعلش نمیباشد خمار
می پرستی کو ببادامش تنقل میکند
راستی را شاخ عرعر میدرفشد همچو بید
کان سهی سرو روان میل تمایل میکند
جادوی چشمش قلم در سحر بابل میکشد
سبزی خطش سزا در دامن گل میکند
آنکه ما را میتواند سوختن درمان ما
میتواند ساختن لیکن تغافل میکند
گفت اگر کام دلت باید ز وصلم جان بده
میدهم گر لعل جان بخشش تقبل میکند
در برم دل همچو مهر از تاب لرزان میشود
چون فراق آنمه تابان تحمل میکند
نرگسش گوید که فرض عین باشد قتل تو
جان برشوة میدهم گر این تفضل میکند
ای گل ار برگ نوای بلبل مستت بود
باد پندار ار صبا انکار بلبل میکند
گر ندارد با دل سرگشتهٔ خواجو نزاع
هندوی زلفش چرا بر وی تطاول میکند