غزل شمارهٔ ۳۷۹
دوشنبه 2 فروردین 1395 1:05 PMدر آن مجلس که جام عشق نوشند
کجا پند خردمندان نیوشند
خداوندان دانش نیک دانند
که مدهوشان خداوندان هوشند
خوشا وقتی که مستان جام نوشین
بیاد چشمهٔ نوش تو نوشند
مکن قصد من مسکین که خوبان
چنین در خون مسکینان نکوشند
برون از زلف و رخسارت ندیدم
که برمه سنبل مه پوش پوشند
هنوزت جادوان در عین سحرند
هنوزت هندوان عنبر فروشند
مگر خواجو که مرغان ضمیرم
ز مستی همچو بلبل در خروشند
نگر کازادگان گرده زبانند
چو سوسن جمله گویای خموشند